|
سلام فاطمه
اندکی پیش میان کوچه های شهر
نه عاشق شدم نه دست و دلم لرزید و نه سرم گیج
فقط
دیگر شب ها تن ها نمی توانم بخوابم
تا صبح می نشینم با قلم موی طراحی ام+اش
چشمان درشت میشی ،ابروان کمانی ، مژه های سیاه ،
لب های درشت و گونه های زیبا ، یه دسته گیس بلند
و یک بینی کوچک خداعملکرده!
در یک قاب سفید می کشم
تبسمی خدا گونه می کند این طرح من
خواستم زودتر از این ها بیایم و بگویم...
بومم را پر کرده ام
و نگارم را پیدا
با من به خواستگاری می آیی؟ ...آری
مادر ! تنهایم ! بامن به خواستگاری! دخترت! می آیی
باز انار باز دانه باز سرخ باز ترش و باز شیرین باز ف...
سلام عزیز دل ...
آیا اجازه است

" آذرنامه " برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه |