سلام فاطمه اندکی پیش میان کوچه های شهر نه عاشق شدم نه دست و دلم لرزید و نه سرم گیج فقط دیگر شب ها تن ها نمی توانم بخوابم تا صبح می نشینم با قلم موی طراحی ام+اش چشمان درشت میشی ،ابروان کمانی ، مژه های سیاه ، لب های درشت و گونه های زیبا ، یه دسته گیس بلند و یک بینی کوچک خداعملکرده! در یک قاب سفید می کشم تبسمی خدا گونه می کند این طرح من خواستم زودتر از این ها بیایم و بگویم... بومم را پر کرده ام و نگارم را پیدا با من به خواستگاری می آیی؟ ...آری مادر ! تنهایم ! بامن به خواستگاری! دخترت! می آیی باز انار باز دانه باز سرخ باز ترش و باز شیرین باز ف... سلام عزیز دل ... آیا اجازه است " آذرنامه " برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 2:8 PM توسط طه |