تبليغاتX
یادداشت های محمد رجبی

یادداشت های محمد رجبی
لینک دوستان
.
.
7
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 

به نامت و با یادت ،برایت و برایشان .....می نویسم.

سلام فاطمه

سلام سرزمین زیبای رویاهای من ، سلام

ای جاری صمیمی در روح بارور ابر

ای حضور خون در رگ  هستی

ای بانوی زیبا و نازنین

فاطمه جان ، عزیزم ، گلم ، نفسم ، معبودم ،  دستم ، پام ، لبم ، قلبم ، روحم ....سلام فاطمه

مهربانم امیدوارم زیباتر و خوشحال تر از قبل باشی و باشی و باشی

روزهای زمینی را با بی مهنتی و دوری می گذرانم و چشم را به در دوخته ام و لب را به حمدای اینان و گوش را به فرمایشات دوستان همه چی فهم این روزگار . مهر بانو ،آدم نماهای اطرافم عشق را نمی فهمند و این بزرگترین عذاب من است که باور نکنند که معبودشان دنیا را برای دوست داشتن آفرید و بس.

فاطمه جان سخت است ولی با یادتو در میان اینان می گذرانم و در مجالسشان شراب می نوشم و با یادت در میانشان با خود می رقصم ...

و  

حد را  بر خود را جاری می کنم ، بزن.....که لب تر کردنم گناه ندیدنت ....و شاید هم  "ندیدنت" دلیل لب تر کردنم...

مهربانا ، به قولی یکی از دوستانم...

آی...تنها شدم وای...کجای دنیای...چرا نمی....

فاطمه جان کجایی جانم .دلتنگ تر و تنها تر و چشم به در تر از همیشه ام ، بزرگ بانو کاش میدانستی چقدر برایم عزیز شده ای  کاش میدانستی انتظارت چقدر فرسوده ام می کند.ولی چه زیباست فاطمه ، مگر می شود زیبا نباشد انتظارت. تو عصا و مهتابی برایم ، تو راهنمایی گلم ،  تو ...تو...خود انتظاری ...

با همه ی این احوالات..برگرد و باز برایم بخند،اگر میدانستی خندیدنت چقدر شادم می کند،،،همیشه برایم میخندیدی.

به هرجا که نگاه می کنم تنها تورا میبینم .فاطمه جان تصویر تو تنها چیزی است که چشمان منتظرم ، باور دارند.

ای باور چشمانم...کجایی مهربانم،فاطمه جان تورا کنارم می یابم،دستان لرزانم را به سوی صورت مهربانت دراز می کنم و به یکباره محو می شوی و مرا محروم می کنی.

ای محو حی من...مرا دریاب...

و صدایی می آید...

چشمانم را میبندم و به صدایت گوش می دهم...

آب است و بلبل و باد و سجاده! و تو که محراب منی...

و با چشمان بسته ، چشمان صاحبخانه را باز می کنم و صدایت را می بینم...

نخند!!که دنیایم را به حرکت در می آوری..نه..نه...بخند...تا بنازم که مسبب حرکتی..طبیعتی می رقصانی و می لرزانی

پس بخند....ولی آرام...

مهربانم فاطمه ی عزیز ، نفسم عمیق تر که می شود صدایت واضح تر می شود...ای طنین خنده هایت نبض رگ هایم

ای خاطره ی خنده ها برایم بگو...حرف بزن که صدای نیستت،آرامم می کند ای صدایت هم راستای کلام حق برایم بگو.

برایم بگو که زیبایی...بگو که معبودی و سزاوار ستایش...

فرشته بانو می دانی که روزها ، روزهای غریب و دلتنگی است...

گوش کن فاطمه جان صدایی غریب و آشنا به گوش می رسد...

عزیزم تو هم این صدارو می شنوی...

من نمی خوام بشنوم...

خوب گوش می کنی....آرام.....و آرام تر

صدای درد است...

صدای یک موجود...

گوش کن.

 یه فرشته...فاطمه جان...

خدااااای من...مگر ممکن است...

بغض می کنم و هیچ...

فاطمه جان...صدای ناله می آید...

بغضم می ترکد...

چه بنویسم فاطمه ...

یک کلام...

مادری میان در و دیوار خانه اش گیر کرد و به همین سادگی همراه فرزندش...کشته شد...

..........................................................................        و بِای ذنبٍ قُتِلَت          .............

 

" اردیبهشت نامه " برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه

 

 

[ شنبه 26 اردیبهشت1388 ] [ 10:11 AM ] [ طه ]
 

نقد سریال یوسف پیامبر(ع)

 

یعقوب گمگشته برفت از کنعان اینقدر غم مخورید    کلبه ی احزانشم،گلستان که نشد،هیچ،با رفتنش گشتش خراب

.

.یک خدا نیامرزی از چند قرن پیش تا الان سر مارو گول مالیده و شعرش رو به ما قالبونده و گفته که یه بابایی تو کلبش نشسته بود واسه ی برگشتن پسرش گریه می کرد ،آخر هم فرزندش برگشت.خونشون و کلبه احزانشون هم گلستان و شد و از اینجور حرف ها...

غافل از آنکه ما خواجه ی بس بزرگتر و سلحشورتر به نام حضرت فرج الله داریم،که صحبت های این بابای شیرازی رو کشک می دونه


سریال یوسف پیامبر(ع) پایان یافت...

احصن القصص پیامبران را فرج الله سلحشور در قالب این سریال ساخت و تاخت و پرداخت.سریالی که از مدت ها پیش از پخش آن تا به این روزها حواشی و اتفاقاتی را به همراه داشت اتفاقاتی که به زندگی روزمره ی ما نیز کشیده شد و  همه جا سخن از این سریال به گوش می رسید...


تا به امروز و اتمام سریال صحبتی راجع به ان نکردیم تا نه مخالف کسی  باشیم و نه ضد دین و نه تبلیغ علیه سریال های فاخر دینی. حال در این مقال با نیت بهتر شدن وضعیت هنر متعالی و دینی این سرزمین ، با نگاهی اجمالی به نکاتی ظریف در مورد این فیلم می پردازیم.با توضیح اینکه روند ساخت و پرداخت این فیلم از آغاز تا پایان روندی روبه رشد داشت ولی هیچ گاه ما را به عمق ماجرا نکشاند و ما را دچار کشمکش نکرد و بینشی عمیق و درکی بالا از پیامبرانی والا مقام مانند یوسف و یعقوب نبی(ع) به ما نداد...امید است عوامل ساخت فیلم هایی اینچنینی با صرافت و ظرافت و بینش عمیق روزهای تاریخی و به یادماندنی، تاریخ زندگی دیگران را زیباتر و  خاطره انگیزتر رقم بزنند...

 

 اما نکات و  ضعف های تکنیکی فیلم ، که با هم مرور می کنیم:

.انتخاب نامناسب بازیگران:

اگرچه از لحاظ تعدد بازیگرهای درجه اول،سریال پر ستاره ای نبود ولی آنقدر بازیگر داشت که مخاطب را با خودش بکشد اما نکته سر عدم انتخاب صحیح است.انتخاب اردلان شجاع کاوه به جای فرشته ی وحی و پروانه معصومی به جای همسر فرعون بزرگ، همچنین همراهان زلیخا  و  نمونه مشهود دیگر برادران یوسف (ع)، سیاهی لشگرها و سربازان و ندیمان قصر و مردم شهر و ...

 .دیالوگ های نامتقارن :

"هر آیینه پدرمان یوسف را بر ما ترجیح می دهد"

سریال پر بود از دیالوگ های اغراق آمیز تئاتری که پشت سرهم نیز تکرار می شدند تا مخاطب حسابی شیرفهم شود.زبان دیالوگ ها جایی پرطمطراق می شود و در جایی دیگر یکهو کلمات امروزی در آن وارد می شود.

 .عظمت از دست رفته :

از نکاتی که ضعف آن بسیار مشهود و غیر قابل انکار بود،دکورها و به دنبال آن تصویربرداری از آنها  بود.

معمولا دکورهای عظیم و صحنه های وسیع را برای این می سازند که از حرکات دوربین و کرین(وسیله ای که با ان صحنه های با ارتفاع بلند را می گیرند.معمولا دوربین را با جرثقیل و تجهیزات آن همراهی می کند) استفاده کنند،   اما در این سریال با وجود دکور عظیمش،حتی چند حرکت اینچنینی نداشته تا این عظمت را به خوبی نشان دهد.نمونه خوب آن را در مریم مقدس به یاد آورید که چگونه شهریار بحرانی(کارگردان فیلم) چقدر خوب از حرکت کرین برای نمایش عظمت معبد استفاده می  کرد.استفاده نکردن از کرین به بهانه اینکه بخش هایی از کار در داخل سوله ساخته شده،توجیه مناسبی نیست چون فضای باز تبس و بلدان جان می داد برای نمایش عمق و عظمت دکورها.

 .مثل کاغذ کادو :

دکورهای سریال با وجود زیبایی نسبی و خوش آب و رنگی،زیادی تر و تازه بودند،ضمن اینکه دکورها واقعا دکورند.در شهرها همه چیز مثل پوست کادوست و معلوم است پشت دیوارها خبری نیست.شهرها چهارراه ندشتند و معمولا کسی از روبه رو نمی آمد،همه هم جلوی دوربین در حال حرکت بودند و از سمت چپ به راست و بالعکس-مثل تیتراژ برنامه کودک قدیم- و هیچ کس نمی ایستاد . نحوه لباس پوشیدن در 3منطقه کنعان و مصر و حتی با فاصله زمانی 20سال یکسان بود. شیطانی هم که در صحنه می دیدیم،یک شیطان زشت بود که به درد همام تئاترهای دهه شصت می خورد.شیطان"ایوب پیامبر" با بازی و کارگردانی خود سلحشور،از این فعال تر و موثرتر بود.

.حذف زمان :

خواهر کوچک ما کلاس پنجم ابتداییه ، برگشت به ما گفت : فیلم که تموم شد ولی داداش ما تو این همه مدت نه بهاری دیدیم نه تابستونی نه پاییزی و نه زمستونی...خواهرم کلاس پنجم ابتداییه

 .پیامبری که نمی شناسیم اش :

تعریف نامناسب شخصیت ها و روابطشان،ضربه ی دیگری بود که به کیفیت فیلم وارد کرد،به خصوص به 2پیامبر سریال-یعقوب و یوسف- که تقدسشان را خدشه دار می کند.رابطه پرخاشگر یعقوب با پسرانش،نمونه این عدم تعریف است.حتی رابطه ی این دو با خدا هم معقول نبود.در تمام فیلم خبری از رسالت و وظیفه ی پیامبری نبود.به جز چند سکانس کوتاه که پیامبران الهی را در بین بچه ها می دیدیم و شنیدن داستانی شاید شنگول و منگول وار و تک سکانس زندان دیگر خبری از ارشاد و رسالت پیامبری نبود.شاید شخصیت پردازی برایشان اینطور تعریف شده بود که جناب پاک نیت شما از اول سریال تا به پایان فقط آه و ناله کنید،جناب زمانی شما هم فقط از ماجرا فرار کنید...

 .یک تله تئاتر بود :

در نگاه کلی،فضای سریال به یک تله تئاتر مذهبی شباهت داشت تا به یک پروژه عظیم تلویزیونی.ما اصلا فضایی از محیط اطراف ندشتیم،مثلا در ابتدای سریال از یعقوب چه دانستیم؛ او یک خانه گلی داشت با چند تا بچه سرتق که مدام به شان ناله می کرد و یک مشت گوسفند.او چطور پیغمبری می کند؟روابط بین مردم در شهر او چطور است؟ براستی یوسف چطور پیغمبری بود....

. حرف پایانی :

.با توجه به آنکه باورهای دینی،ایدئولوژیک و مذهبی ما مختص خودمان است و هیچ کشوری کارهای تاریخی دینی را با نگاه مذهبی و شیعی نمی سازد،برای همین انحصارا ما با ساخت این گونه فیلم ها نوع نگاه انقلابی ، دینی ، شیعی خودمان را منتقل می کنیم و باید این مسئله را الگو جلوه داده و با نگاهی پر معنا و پرداختی عمیق درس اخلاقمان را تمرین کنیم .

براستی چرا این داستان در میان تمامی روایتهای قرآن کریم از آن به عنوان احسن القصص نامبرده می شود.چه خوب می شد کلیت فیلم یک دید جامع و کلی به تمامی جوانان ما می داد.در روزگاری که جوانان از صبح تا شب و از شب تا صبح با زلیخاهایی (زلیخای ابتدای سریال نه حضرت زلیخای بنی ، آخر فیلم) در رنگ و لعاب های مختلف و در قالبهای مختلف –در فیلم ، اینترنت ، ماهواره و ...-روبه رو می شوند و موقعیت هایی مشابه یوسف را تجربه می کنند، چه کار کارستانی می توانستند بکنند.آنها متوجه نشدند که می توانستند که یگ الگوی اخلاقی تاثیرگذار و یک قهرمان قرآنی را با این سریال به جامعه معرفی کنند و یوسف را به یک الگوی اخلاقی یک نسل تبدیل کنند..

آقای سلحشور و دوستان مشاورشان اشتباه تاریخی کردند؛ آنها با همان نگاهی به سراغ ساخت سریال یوسف رفتند که با قصه اصحاب کهف و ایوب(ع) برخورد کرده بودند، اینکه یک روایت تصویری خوش رنگ و لعاب-البته با تکیه بر مستندات قرآنی-به مخاطب عرضه شود.این نگاه شاید برای سرگذشت اصحاب کهف و ایوب که مردم با جزئیات زندگی شان آشنایی کافی ندارند جواب بدهد ولی برای روایت قصه یوسف  به هیچ وجه انتخاب خوبی نبود. سوال این است ، زمانی که بیشتر مردم از ریز ماجرای یوسف خبر دارند، تولید یک قصه مصور با این همه هزینه بدون هیچ نگاه عمیق و به روزی و بدون درک روح اصلی قرانی این داستان ، به چه دردی جز پخش این سریال برای بچه ها می خورد؟ سازندگان این سریال ،انگار به درستی متوجه نشده بودند که چرا خدا از قصه حضرت یوسف به عنوان احسن القصص یاد می کند.آنها به جای تمرکز بروی این قصه و پرداخت عمیق مضامین روایی و قرآنی، حواسشان پی ده ها منبعی که به قول آقای سلحشور برای نوشتن فیلمنامه این سریال استفاده شده، رفته و وقتشان را صرف جزییاتی بی اهمیت کرده اند و از اصل ماجرا غافل شدند.برای پی بردن به اصل ماجرا،نیازی به خواندن ان همه کتاب تاریخی تیتراز نبود، فقط کافی بود چند بار آیات سوره یوسف را می خواندندتا مثلا متوجه می شدند.مثلا در ابتدای سریال و  رویارویی زلیخا با یوسف در آن اتاق دربسته و دادن پاسخ منفی به او، این قدر ساده نبوده که مجبور شوند ماجرای دارای خدشه ای مثل حرف زدن نوزاد به عنوان شاهد را برای جذاب تر کردن ماجرا در داخل این سکانس بگنجانند. براستی اگر روح رویارویی عظیم یوسف با نفسش را درک کرده بودند،این جدال را اینقدر ساده برگزار نمی کردند.اگر روح یوسف را درک کرده بودند،اینقدر ساده این فرصت طلایی را که مطمئنا فقط یک بار پیش آمده و تا مدت ها دیگر ، نه صداسیما و نه هیچ کس دیگری به سراغ ساخت فیلم و سریال بر اساس این قصه نمی رود،،،نمی سوزاندند....

 

[ شنبه 12 اردیبهشت1388 ] [ 2:41 AM ] [ طه ]
درباره وبلاگ




کس نمیداند زمن جز اندکی ازحال من!





بک لینک فا